تبليغاتX
 جایی برای عاشق شدن نیست

جایی برای عاشق شدن نیست

عاشق و تنها

 

      عکس هایی از علیرضا حقیقی و پرسپولیس

                                                      ادامه مطالب


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت


پاسخ گوی تنهایی شما

۰۹۳۶۹۲۷۷۰۱۷

۰۹۳۵۵۰۶۰۷۵۰


 

نوشته شده توسط ریحانه در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 17:3 موضوع | لینک ثابت


شما نجار زندگی خود هستید: ~*~*

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.



 

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت


یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ...

سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌ خانه، یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك.

اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند.

وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكی‌ كه‌ با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند. من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.


اما اگر این‌ خاك، این‌ خاك‌ برگزیده، خاكی‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاكی‌ كه‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همین‌ طور خاك‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ كُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

این‌ وحشتناك‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ كه‌ یك‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ كه‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ كه...

خدایادستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را كه‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید.

 کشاورزی بیمار شد ، کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت و از او خواست برای همسرش دعا کند .
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بیماران را شفا بخشد.

ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت : " صبر کنید ! از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه بیماران دعا می کنید ! "
راهب گفت : " من دارم برای همسرت دعا می کنم .."
کشاورز گفت : " اما برای همه دعا کردید ، با این دعا ، ممکن است حال همسایه ام که مریض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی اید

راهب گفت : " تو چیزی از درمان نمی دانی ، وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند ، متحد می کنم ، وقتی این دعاها با هم متحد شوند ، چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود ان نصیب همگان می شود .
دعا های  جدا جدا و منفرد ، نیروی چندانی ندارد و به جایی نمی رسد ! "


 

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 17:57 موضوع | لینک ثابت


گریه

گریه .........

وقتی گریه كردم گفتند بچه ای !

          وقتی خندیدم گفتند دیونه ای!

               وقتی جدی بودم گفتند مغروری !

                    وقتی شوخی كردم گفتند سنگین باش!

                         وقتی سنگین بودم گفتند افسرده ای!

                              وقتی حرف زدم گفتند پــــرحرفی !

                                   وقتی ساكت شـدم گفتنـد عاشقی!

 

   اما گریه شاید زبان ضعف باشد ،شاید خیلی كودكانه،

            شاید بی غرور، اما هرگاه  گونه هایم خیس می شود

                 میدانم نه ضعیفم، نه یك كودك. می دانم پر از احساسم.

 

...


 

نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت


 

کاش......

کاش می شد هیچ کس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مونم

ولی.....

                رفتی و گفتی آنجا جا نبود

                سالیان سال تنها مانده ام

               شاید این رفتن سزای ما نبود

                من دعا کردم برای بازگشت

                                    

                                     دست های تو ولی بالا نبود

                                    باز هم گفتی که فردا میرسی

                                      کاش روز دیدنت فردا نبود


 

نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت


نیلوفر کبود

نيلوفر كبود

 


زن ، زنده بود
و ايستاده بود
آن سوي جوي كه در عكس بود
و دست دراز كرده بود
كه نيلوفر كبود را بدهد
به مرد
كه اين سوي جوي
در عكس ايستاده بود

زن ، فكرش را نكرده بود
كه عكس ،‌قديمي است

و مرد تكه تكه شد
فرو ريخت
در جدول كنار خيابان

نيلوفر كبود
بر آب بود


 

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت


موجودی به نام زن

۱-فردوسی حكيم بزرگ ايرانی كه همه قبولش دارن ميگه:

كه پيش زنان هرگز راز مگوی چو گويی سخن بازيابی به كوی.


معنی:هرگز رازت رو به يه زن نگو كه اگه بگی پس فردا رازت رو از زبون در و همسايه ميشنوی خندیدن حقيقت محض!  

مثال:مثلا همین مامانه من خدا نکنه ۱ کاری بکنم فرداش همه میفهمن اونم با تلفن 

۲-اين حكيم در جای ديگه ميگه:


زنان را نباشد به جز یک هنر نشینند و زایند شیران نر


اينم كه احتياج به معنی نداره.

۳-ارنست همينگوی ميگه:

زن ها جنگ ها را شروع می کنند و مردها آن ها را ادامه می دهند.

۴-منكن جان هم ميگه:

مردها و زن ها دست کم در يک مورد اتفاق نظر دارند. هيچ کدام به زن ها اعتماد ندارند!

Arrowالبته زياد ناراحت نشو (خانم‌ها رو ميگم).چيزهای خوبی هم راجه به زنها گفتن مثل:

۵-ناپلئون كه ميگه:

اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟هان؟؟؟ بگو دیگه...کم آوردی؟

 

 

 


اول کل کل از حافظ شروع میشه که این بیت شعرو میگه: 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

                                                  به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بعد صائب برای کم کردن روی حافظ این دو بیتو میگه:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

                                            به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس هر چه میبخشد زمال خویش میبخشد

                                                نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

بعد در ادامه شهریار چون از قافله عقب نمونه و روی اون دو تارو کم کنه سه بیت زیرو میگه:thumbs up

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

                                                 به خال هندویش بخشم تمام روح واجزا را

هر آنکس هرچه میبخشد بسان مردمی بخشد

                                       نه چون صائب که میبخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور میبخشد

                                                نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

بعد اینجوری بود که شهریار روی هر چی شاعر هستو کم کرد و تا الان که کسی پیدا نشده روی شهریارو  کم کنهpeace sign


 

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت


بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه...

بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه… شايد براي همه ي ماها خاطراتي رو بهمراه داشته باشه. با هواي باروني كه در اين روزها در اكثر شهرهای ايران وجود داره گفتم شايد بد نباشه يه يادی هم از گذشته ها بكنيم. گذشته هایی كه ما رو مي بره به دنيای شيرين كودكی. وقتي يه بچه دبستانی كوچولو بوديم و مشق شبمون حفظ كردن اين شعر زيبا بود. ياد اون روزها بخير، چه جالب بود، وقتی نوبت به اين درس مي رسيد ديگه پائيز از نيمه گذشته بود و نم نم بارون داشت ترانه شو شروع می كرد كه درس معلم آغاز مي شد و از روي كتاب فارسی مي گفت :
بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه…

البته اين شعر از اون نسخه اي كه در كتاب ادبيات ابتدايي داشتيم كاملتر است... 

بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه…

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

باز باران، با ترانه، با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.

می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.

از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.

"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."



شعر از : زنده ياد مجد الدین میرفخرایی ملقب به گلچین گیلانی


 

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت


يكي ليلي، يكي مجنون

333

تو دنياي بزرگ ما هركي يه سازي ميزنه

فرهاد يه كوه ميكنه شيرين دلش رو ميشكنه


مجنون تموم عمرشو اسير ليلي ميمونه

ليلي همش از رفتن و جدايي آواز ميخونه


زمونه مون زمونهء مجنوناي قلابيه

به چشم ليلياي شهر لنزاي سبز و آبيه


فرهاد كوه كن ديگه نيست شيرين به تلخي ميزنه

عاشقي از مد افتاده عهدا يه روزه ميشكنه


يكي ليلي يكي مجنون، يكي خوشحال يكي داغون

يكي فرهاد يكي شيرين، يكي شاد يكي غمگين


هركي يه سازي ميزنه، كي ميدونه چاره چيه

قلبا همه سنگي شدن، كي ميدونه كي به كيه


وقتي يكي واسه دلش تو بارون آواز بخونه

همه بهش ميخندن و ميگن ديوونه س ديوونه


هركي واسه يه دلخوشي از صبح تا شب جون ميكنه

يه كسي عاشق ميشه و يكي دلارو ميشكنه


يكي ميگه كه عاشقي فقط يه قصه س تو كتاب

اون يكي چشم مي بنده و عشقشو ميبينه تو خواب


يكي ليلي يكي مجنون، يكي خوشحال يكي داغون

يكي فرهاد يكي شيرين، يكي شاد يكي غمگين


يغما گلرويي


 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت


شب را دگر یارای تنهایی نیست
و روز را طاقت فرسودن اوقات امیدواری
خدایا تو را بدانگونه که هستی نمی توانم خواند
بدانگونه که می شناسم می خوانم که مرا ادامه دهی
نور فانوسم را در روز گم کرده ام...
کجاست و کدامین سو؟
دگر خسته ام از پی گشتی هر آنچه که تو نمی خواهی و من می خواهم
خسته از هر آنچه که نیست

شايد آنروز كه نقاش خيال// روي پيشاني ما// نقش كابوس زمان را مي ريخت// رنگ مهتاب نبود // رنگ شب بود و سكوت // كه گره هاي ترك خورده ي عشق// روي تابوت زمان نقش شدند// نتوانستم من باز كنم // چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام// و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي// رنگ تقصير نداشت// دست خلاق هنر مند جهان // قصه ي ما را با هم// روي يك بوم كشيد //

tiooses.coo.ir

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت


ماندگار

حالمان بد نيست غم كم ميخوريم

كم كه نه هر روز كم كم ميخوريم


آب ميخواهم سرابم ميدهند

عشق ميورزم عذابم ميدهند


 خود نميدانم كجا رفتم به خواب 

 از چه بيدارم نكردي آفتاب


 خنجري بر قلب بيمارم زدند

 بيگناهي بودم و دارم زدند


 دشنه نامرد بر پشتم نشست

  از غم نامردمي پشتم شكست


 عشق اخر تيشه زد بر ريشه ام

  تيشه زد بر ريشه انديشه ام


 عشق گر اين است مرتد مي شوم

 خوب گر اين است من بد ميشوم


 بس كن اي دل نابساماني بس است

 كافرم ديگر مسلماني بس است

 
 در ميان خلق سر در گم شدم

 عاقبت آلوده مردم شدم


 بد از اين با بي كسي خو ميكنم

 هر چه در دل داشتم رو ميكنم


 نيستم از مردم خنجر به دست 

 بت پرستم بت پرستم بت پرست


 بت پرستم بت پرستي كار ماست

 چشم مستي تحفه بازار ماست


 درد ميبارد چو لب تر ميكنم

  طالعم شوم است باور ميكنم


  من كه با دريا تلاطم كرده ام     

    راه دريا را چرا گم كرده ام  


 قفل غم بر درب سلولم مزن

 من خودم خوش باورم گولم مزن


  من نميگويم كه خاموشم مكن

 من نميگويم فراموشم مكن


 من نميگويم كه با من يار باش

 من نميگويم مرا غمخوار باش 


 من نميگويم دگر گفتن بس است 

  گفتن اما هيچ نشنفتن بس است


 روزگارت باد شيرين شاد باش

دست كم يك شب تو هم فرهاد باش


آه در شهر شما ياري نبود 

 قصه هايم را خريداري نبود


خسته ام از قصه هاي شومتان 

خسته از هم دردي مسمومتان 


اين همه خنجر دل كس خون نشد 

اين همه ليلي كسي مجنون نشد


آسمان خالي شد از فريادتان 

بيستون در حسرت فرهادتان


كوه كندن گر نباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام


گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود  


هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه

هيچ كس عشق مرا ما كرد ؟ نه

 
هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه

هيچ كس از حال ما پرسيد ؟ نه


هيچ كس چشمي برايم تر نكرد

هيچكس يك روز با ما سر نكرد


هيچكس اشكي براي ما نريخت

هر كه با ما بود از ما ميگريخت


چند روزيست حالم ديدنيست 

حال من از اين و آن پرسيدنيست


گاه بر روي زمين زل ميزنم

گاه بر حافظ تفعل ميزنم


حافظ ديوانه فالم را گرفت

يك غزل آمد حالم را گرفت


ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

        

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت


چشمانی به رنگ دریا داشت.

ساکن کليسا ميشوم 

 

ميکشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم

 

آنقدر بر کشتي عشقت نشينم همچو نوح

 

 يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم

به او بگویید دوستش دارم

تقديم به اويي كه چشمان همه را منتظر نگاه داشته است...

 

 

دوسه روزه كه دلم بدجوري هواتو كرده

 

باز دوباره هــوس گرمـــيه نگاتو كرده

 

چند شبه كه باز دوباره تو به خوابم نمي آيي

 

تو ســـراغ اين دلـه خونـــه خرابم نمي آيي

 

هرجمعه دارم من باخودم ميگم كه امروز تو مي آي

 

اما وقتي كه ديگه غــــروب ميشه دلــم ميدونه نمي آي

 

هـــــرغــــروب جمعــــه من با يه ســــبد يــــاس پرپر

 

مـــيشـــينم منـــتظــــرت تــــا تـــو بيايـــي از ســــفــر...

 

بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندو ه شب تار بميرم
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
در بستر اشک افتم ناچار بميرم
ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم
تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم
بگذار بدان گونه وفادار بميرم
بگذار بدان گونه وفادار بميرم...

تقدیم به بهترین دوستم،،دوستی که در پی گمشده ای می باشد و این اتظار است که او را می رنجاند.

لندن...لندن...لندن...

برید به ادامه مطالب.

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت


قسم به عشق

همه میگن که گناهه...........................................عشق پاک من به چشمات

می گن عشق ما تباهه.........................................................دل ندم به سادگی هات

همه فکرشون همینه...............................................که جدا بشیم من و تو

نمی خوان عشقی بمونه.................................میون قلب من و تو

تو بگو که این دروغه..........................توی قلبت جا ندارم

سرت اینقدری شلوغه..........من دیگه جایی ندارم

حس تلخ یه حسادت.........تو چشاشون خونه کرده

میدونم جای سعادت ......................آرزوشون غم و درده

به اونا بگو گل من ................................... حس خوب عاشقی رو

بگو که توی دل من ......................................................کاشتی بذر رازقی رو

بیا ثابت کن به دنیا...................................................که هنوزم عشق زنده اس

بینه هرچی توی دنیا ............................................................عشق پاک ما برنده اس

میگن عاشقی که جرم نیست.............................................عشق یک پسر گناهه

میگن عشقه اون که عشق................................................. نیست هوسه فقط گناهه

اونا عشقو حس نکردن عشق................................... که مردو زن سرش نسیت

می دونی باور نکردن عشق............................... خیانتی باهاش نسیت

حرفاشون برام مهم نیست.............پشت تو هرچی که می گن

هیچی جز تو تو دلم نیست.............اینو حتی اونا می گن

می میرم از عشقت آخرحرف من نیست همه میگن

من تو را تا کهکشانها

از زمين تا آسمانها

دوست دارم می پرستم

من تو را همچون اهورا

من تو را همچون مسيحا

همچون عطر پاک گلها

دوست دارم می پرستم

من تو را با هستی خود با وجودم

عاشقم با خون خود با تمام تار و پودم

من تو را با لحظه های انتظارم

عاشقم با اين نگاه بی قرارم

من تو را همچون پرستو

ياسمن ها،نسترن ها

من تو را با هر چه هستی

دوست دارم می پرستم

 

قسم به عشقمون قسم

همش برات دلواپسم

قرارنبود اینجوری شه

یهو بشی همه کسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شایدمی گم تقصیرتوست

تا کم شه از جرم خودم

  el corazon


 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت


دلم گرفته از خودم

                از این روزای بی خودم

                                 از این شبای همهمه

                                                  از این روزای واهمه

اگه بگم دوسش دارم

                 واسه ی همیشه میره

                                اگه نگم که این دلم

                                               بی اون دیگه میمیره

ای خدا دستمو بگیر

               منو ببر پیش خودت

                                تا این آدم ها بمیرن

                                                    از حسودی پیش خودت

خدا می خوام داد بزنم

                   عشقشو فریاد بزنم

                                   تو این روزای بی کسی

                                                   اسمشو من جار بزنم

داره جدا میشه ازم

                حدود ۴ ۵ ماه دیگه 

                              وقتی که رفت من میمیرم

                                                 میرم به یه جای دیگه

دنیایی که پاکه و پاک

                دوره از این دنیا و خاک

                                   دلم واست تنگ میشه

                                                    روزام چه بی رنگ میشه

بازم به یاد خاطرات

               دل من از سنگ میشه

                                  گفتی بهم که عشقمو

                                                     پاک کن از ذهنو فکرت

اگه بگی دوستت دارم

                   میرم دیگه از پیشت

                                   آخه مگه دل نداری؟

                                                جاش توی سینه چی داری؟

چرا منو عذاب میدی

                 میگی که دوستم نداری؟

                                     فقط خدای مهربون

                                                   می دونه راز عشقمو

خبر داره از این دلم

                از این روزای زشتمو...

                                  یادت میاد اون سرمای زمستون؟

                                             قدم زنونو بی هدف رفتیم به زیر بارون؟

چه روزگار خوبی بود

                حیف که چه زود تموم شد

                                    حالا می گی که عمر من

                                                          به پای تو حروم شد؟!

ای همه کم بود بی وفا؟

                 که تو شدی ازم جدا؟

آخه بگو کمت چی بود؟

                 رفیقو همدمت کی بود؟

بگو به من پنهان نکن

                  عاشقو یاورت کی بود؟

نه از مرام و معرفت

                   نه از عشقو محبت

کمی واست نزاشتم

                 توی غمات بگو تنهات گذاشتم؟

دوستت دارم رو زبون کی جاری بود؟

                        کی از هوای عشق تو هوایی بود؟

کی روزو شب نداشت به خاطر تو؟

                  کی بود که از جوونش گذشت فقط به خاطر تو؟

یادت توی ذهن کی پرسه میزد؟

                        کی بود اونی که بی تو از عشق حرفی نمی زد؟

کی بود که از خدا می خواست

                                      عشقش باورت بشه؟

که یادشو که اسمشو توی دل تو بکشه؟

                                         چرا شکوندی دلمو....

رفتی تو با یکی دیگه

                               با رفتنت شادی برام شده یه بیگانه دیگه

من همدمت بودم ولی

                         نبودی تو یاور من

نبودی مال من ولی

            می گفتی هستی مال من...

 *+*WnOoO perdOon x hab3r staOo

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 15:54 موضوع | لینک ثابت


غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت

 
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت

 
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري


من كه خودم مي دونم كه تو چقدر صبوري...

 

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

 
از دل تو مي دونم هيچ كس خبر نداره

 

غصه نخور مسافر غصه كار گلا نيس


سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيس


غصه نخور مسافر تو خود آسموني


در آرزوي روزي كه بياي و بموني...

dark

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

همه غصه های دنیا توی سینه ی منه

توی قطره های بارون می شکنه بغض صدام

دیگه غیر از یه دونه پنجره چیزی نمی خوام

پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم

منتظر واسه رسیدنت توی بارون می مونم

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ایی داره

منم عاشق ترم انگار وقتیکه بارون میباره

بعضی وقتها که میای سر روی شونه ام می ذاری

تموم غصه هارو از دل من برمی داری

اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره

وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره ...

  ********QUIERO*********


 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت


خسته شدم

Image Hosted by ImageCage Hosting

غمگین  تر از دلم

                      امشب کسی   نبود 

                                            آری دوباره عشق

                                                               از من مرا ربود

گفتی که راز توست

                    این عشق اتشین

                                          آه ای خدا خدااا

                                                          اشک مرا ببین

کردم گنه مگر  

                 در شور عاشقی

                                      جز راز عاشقی  

                                                     چیزی ز من نبود...

 من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه


         پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه


                 من دیگه بسه برام تحمل این همه غم


                         بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم


            وقتی فایده ا  ی نداره غصه خوردن واسه چی


  واسه عشقهای تو خالی ساده مردن واسه چی


             نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم


                      نمی خوام گناه بی عشقی بیو فته گردنم


                              نمی خوام در به دره پیچ و خمه این جاده شم


                   واسه آتیش همه یه هیزومه آماده شم


          یا یه موجود کم و با افاده شم


 وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم


            همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط


                       بدو خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط


                                قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین


                       آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین


              نمی خوام در به دره پیچ و خمه این جاده شم

 
واسه آتیشه همه یه هیزمه آماده شم


 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت


ضرب المثل

 

 

        ضرب المثلضرب المثل

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 1:17 موضوع | لینک ثابت


راه من

کجا بايد رفت؟.....

ز که بايد پرسيد؟!!!

واژه عشق و پرستيدن چيست؟

جان اگر هست چرا در من نيست؟

من که خود مي دانم ..

                

                      

                    راه من راه فناست قصه عشق فقط يک روياست...

 

 

آه آه ای راه سکوت... 

آه اي ظلمت شب....    

من همان گمشده اين خاکم...

 به خدا عاشق قلبي پاکم

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت


سکوت دشوار است.
در ابتدا افکار هجوم می آورند و سکوت تو را آشفته می سازند.
نگران نباش
با تمرین و ممارست
اوضاع بهتر خواهد شد.
رفته رفته غبار افکار و دغدغه ها فرو می نشیند
و صدای خوبی، پاکی، زیبایی و خدا از ژرفای سکوت شنیده می شود.
علت بسیاری از بی قراری های مردم روزگار ما هیاهوست!
سر و صدا و هیاهو
کارایی خیال خلاق ما را کاهش می دهد.

"مسیحا برزگر"

Where is my Love !!

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی
!!!
میدونی چرا ؟ چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم
...
دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟
ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی
...
وسعت عشق من به تو هم یکیه
...
پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوستت دارم...


 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت


عاشقم باش

تو غربتی که سرده تمام روز و شبهاش غریبه از من و ما .

 عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش.

 که تن به شب نبازم با غربت من بساز .

تا با خودم بسازم عشق من عاشقم باش.

 عشق من عاشقم باش

تو خواب عاشقا رو تعبیر تازه کردی کهنه حدیث عشق و تفسیر تازه کردی

گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن

 قلبم و عادت بده به عاشقانه مردن از عشق زنده بودن .

از عشق جون سپردن وقتی که هق هق عشق .

زجهء احتیاجه سر جنون سلامت که بهترین علاجه

عشق من عاشقم باش .

عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش .

عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش .

اگر چه مهلتی نیست برای با تو بودن اگر چه فرصتی نیست

عشق من عاشقم باش . نذار بیفتم از پا بمون با من که بی تو نمی رسم به فردا

 عشق من عاشقم باش .


 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت


آهای تو که این همه دوری از من این روزا در حال عبوری از من

 

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

                       اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
                                                  اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

ارزش شکستن غرورم رو داشتی؟


 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت


غريبه

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین
 
تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او
 
را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را
 
پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا
 
جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین
 
شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران
 
از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند. پیرمرد گفت : زنم در خانه
 
سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم.
 
نمی‌خواهم دیر شود ! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر
 
می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد.
 
چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم نمی‌شناسد ! پرستار با
 
حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر
 
روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی
 
گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی
 
است!! ...
 
 
 


 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 0:22 موضوع | لینک ثابت


غریبه کوچه های بی کسی

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن...
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم..
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره.....
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. ..
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت


دست تو نیست

همه رفتند کسي دور و برم نيست
چنين بي کس شدن در باورم نيست
 اگر اين آخراي عاقبت بود
که جز افسوس هوايي در سرم نيست
همه رفتند کسي با ما نموندش
کسي خط دل ما رو نخوندش
همه رفتند ولي اين دل ما را
همون که فکر نميکرديم سوزوندش
عجب بالا و پايين داره دنيا
 عجب اين روزگار دلسرده با ما
يه روز دور و برم صد تا رفيق بود
...منو امروز ببين تنهاي تنها
..........تنهاي تنها
تنهاي تنها..........
......تنهاي تنها

دوستم داري... دوستم نداري...


 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت


سيب سرخي را به من بخشيد و رفت

ساقه سبز مرا او چيد و رفت

عاشقيهاي مرا باور نكرد

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

اشك در چشمان گرمم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديدو رفت

چشم از من كند وازمن دل بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت

            با غم هجرش مدارا مي كنم             

            گرچه بر زخمم نمك پاشي

د و

گفتن لحظه ي آخر واسه من هنوز سؤاله
ديدن دوباره ي تو فقط تو خواب و خياله
بوسه هاي آخر تو توي قلب من ميمونه
هيشكي مثل تو بلد نيست دلمو بسوزونه
بدون بعد رفتن تو روز و شب واسم سياهه
ميدونم بر نميگردي اما بازچشام به راهه
جاي پات به روي قلبم هنوزم تازگي داره
نه باورم نميشه ميگن كه منو دوسم نداره
قول ميدم وقتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم
قول ميدم روزي هزار بار واسه ي اشكات نميرم
قول ميدم وقتي كه نيستي پا رو عشق تو نزارم
قول ميدم در انتظارت چشمو از در بر ندارم
حالا ديگه گل خشكت از تو تنها يادگاره
منتظر به رات ميشينم تا تو برگردي دوباره
باورم كن باورم كن كه بدون تو ميميرم
بي تو تنهام خوب ميدوني كه تو غصه هام اسيرم
به زير خاكمو هنوز نرفتي از خيال من
غصه نخور سياه نپوش گريه نكن براي من
ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم
دوباره لحظه هام سپرد منو به باد رفتنم
زمان از تو دوريه تو لحظه هاي بي كسي
قشنگيه قسمت ماست كه ما به هم نميرسيم
بارون ميباره و تورو دوباره پيشم ميبينم
اشك تو چشمام حلقه ميشه دوباره تنها ميشينم
قول بده وقتي تنها ميشم بازم بيياي كنار من
شباي جمعه كه ميگن بيياي سر مزار من
پاييز غريبو بيرنگ اون همه برگاي كمرنگ
گل من رو چرا چيدي گل من..دنياي من

 

رفت

در بیکران زندگی


 

2 چیز افسون می کند ...


 

آبی آسمان که می بینم ومیدانم که نیست !


 

و بیکران عشق که نمی بینم و میدان که هست ... !!!

میری ؟؟؟


 

برو ..................


 

ولی فقط این و یادت باشه عزیز ...

 

عمری در این دنیا منتظر ماندم و چشم به راه بودم کسی نیامد...


 

چشمانم را به در دوختم ،کسی پشت در نبود ...


 

گریستم ، کسی اشکهایم را پاک نکرد


 

حالا به دنیای دیگر چشم دوخته ام وبرای لحظه مرگ به انتظار نشسته ام ،


 

 خدایا پس کی دستان مرگ اشکهایم را پاک خواهد کرد ،


 

خسته ام از این هوای ابری ،


 

شراره ای بفرست و مرا به کام خود فرو بر ...

 


اشک زلالت و جلو چشم غریبه ها نریز ...


 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت


از یه دوست

اگر دانی چه خواهد این دل زار
من آن انگشترم بر دست دلدار
به دستت کن اگر خوش میدرخشد
تمام هستی ام تقدیم سرکار......

 

این از یک دوست می باشد.


 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت


هر روز

 

چه عاشقانه بود

          دیروزم

          چه تاریک است

                          امروزم

                         به آتش میکشم خودرا

              اگرفردا چنین باشد

Image and video hosting by TinyPic

به دنبال واژه ای میگردم!


 

تا قلمم راسیراب کنم


 

واین آخرین شاید هم آغازی برای فرداییست


 

که هنوز در راه نیست


 

و کاغذهای مچاله شده ی زباله دان گواه به این راز دارند


 

و این آیینه خسته تر از همیشه


 

زیر غباری از دور تنها تصویر مرا بدونه هیچ واژه ای به سکوت فریاد می زند


 

 امروز غبارت را به باد می دهند

باز هم برای تو می نویسم ،


 

برای تو و برای قلبی که برای تو می زنه


 

،دوست دارم برات بنویسم.


 

دوست دارم که بیشتر بدونی چقدر دوستت دارم


 

ولی کجاست حروفی برای نوشتن  از تو


 

بگو چگونه درک کنم لحظه های عاشقی رو ؟

من کلماتم را در وجود تو جاگذاشتم بگو چگونه اسمت را بنویسم ؟وقتی اشک نمی گذارد.


 

 اسمت رو به همراه ستاره می نویسم چون من و  به یاد شبهای تار عشق میندازه


 

بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟


 

با نوشتن لحظات تنهایی گریه ام می گیره چه برسه به ........؟

 

 


 



 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت


نمی تونم بگذرم از گناهت

 
وقتش دوری کنم از نگاهت

 
باید برم ،برم یه جای د یگه


این و چشای خیس آئینه میگه


کی فکرشو می کرد توبی وفا بشی


تو هم مثل تموم آدما بشی


کی فکرشو می کرد یه روز عزیزم


واسه جدایی ازتو اشک بریزم


کاش میدونستم عشق تودو روزه


دلم واسه خودم داره میسوزه


منی که باتو همه جوره ساختم


عاشقی روبااسم تو شناختم


منی که دل پیشت گروگذاشتم


بیشترازاین ازت توقع داشتم


  مشکل ما فقط برای این بود


که یه غریبه باتو هم نشین بود


حالا دیگه تویی واون غریبه


اونم می فهمه عشق توفر یبه


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت


خداحافظ ...

   

 

خداحافظ همین حالا

 

همین حالا که من تنهام خداحافظ

 

به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام

 

خداحافظ کمی غمگین

 

به یاد اونهمه تردید

 

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

 

اگه گفتم خداحافظ

 

نه اینکه رفتنت ساده است

 

نه اینکه می شه باور کرد

 

 دوباره آخر جاده است

 

خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها

 

ببینی بی تو و با تو

 

همینه رسم این دنیا

 

خداحافظ    خداحافظ    همین حالا

 

خداحافظ

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 0:22 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting