|
درک انسانیت
|
|
|
|
||||
|
سلام.خوبید...؟من که خوب نیستم...دلم گرفته از آدم ها..از انسان ها...از گم شدن..نابود شدن انسانیت...نه دوستی هست...نه دوستی ای...نه مهری..نه وفایی...کجاییم؟کجای داستانیم...چی بودیم..چی شدیم...چی خواهیم شد... قبلآ این وبلاگ به همه چیز تعلق داشت ولی الان می خوام فقط از انسانیت بنویسم... شاید الان همه با خودتون بگید خوب این حرفا به ما چه...؟واقعآ ربطی نداره؟شده یک شب وقتی دارید می خوابید 5دقیقه..فقط 5 دقیقه به این فکر کنید واسه هم نوعاتون چی کار کردید...به این فکر نکنید که آنها برای شما چه کار کردند...غیبت کردید؟تهمت زدید؟دروغ چی...گفتید؟دست کسی رو گرفتید..؟به این فکر کردید شاید خیلی ها توی این کره ی خاکی به کمک شما نیاز دارند؟تلاش کردید پیداشون کنید؟ منظورم از تلاش این نیست که نقشه بگیرید دستتون و این ور اون ور بچرخید...نه..چشماتون رو باز کنید..ببنید آدم هارو ولی قضاوت نکنید...ببنید کی چه نیازی بهتون داره...درک کنید.... چرا غیبت می کنیم..؟چرا دروغ می گیم..؟یادتونه وقتی بچه بودیم یهمون می گفتن دروغ گو دشمن خداست؟کی دشمن خدا نیست؟چرا دروغ می گیم..؟از ترس؟ ترس چی؟ترس از کی؟از خدا بالاتر؟ چرا درباره ی مردم قضاوت می کنیم؟مگه خدا قاضی نیست..مگه اون حکم نمیده.؟ مگه ما قانون گذاشتیم که ما بشیم شاهد..قضاوت کننده...حکم دهنده...کاش هممون لاک پشت بودیم...تا حالا بهش فکر کردید؟ااگه لاک پشت بودیم..سرمون تو لاک خودمون بود...در نتیجه به کسی کاری نداشتیم...پس غیبت نمی کردیم..پس دروغ نمی گفتیم...پس ترسی نداشتیم...چه خوب می شد... تا کی دو رویی؟تا کی ریا؟تا کی نامردی؟بسه دیگه...یه کم به خودمون بیایم...بخدا شرم آوره...از آدم ها نه...از خدا نه...از خودمون خجالت بکشیم....بابا از اون شیطان بی پدر خجالت بکشیم...که آخرش دست رد به سینه ی هممون میزنه... زندگی کن...خوش باش..شاد باش...ولی تو رو به خدا قسم از شادی دیگران خوشحال شو... خدا رو دوست داری؟قبولش داری؟ بسپار به خودش..درباره ی بندگانش قضاوت نکن...از بندگانش رو برنگردون...نگو این کافره به من نمی خوره...اگه درست میگی عین خودت کن...شبیه سازی کن اگه به خودت مطمئنی...نگو این حرف حالیش نیست...درس دین نتونستی بدی درس انسانیت بده...دیدی نمیشه کاری با کارش نداشته باش ولی روتو بر نگردون چون اونم بنده ی خداست... شاید بگی دین با انسانیت یکیه...آره درسته...ولی ما نمی تونیم قضاوت کنیم...دین رابطه ی انسان با خداست...و این رابطه یک موضوع بسیار شخصی می باشد... تا حالا با این موضوع برخورد داشتید: طرف نماز نمی خواند پس از ما نیست ولش کن...ای بابا..این که نشد حرف..این که نشد دین...خدا چی شد..؟ بندش چی شد..؟دمت گرم مشتی... فضولی تو کار هم نکنیم...به دین و ایمان هم کاری نداشته باشیم...آره خدا گفته امر به معروف م نهی از منکر درسته...بر منکرش ...ولی شرط داره...در آخر این پست شروط رو میذارم.... شرف داشته باشید...دوستی کنید...مرام بذارید...معرفت به خرج بدید... اینها همش شعار بود...ولی همیشه و هر جا شعار گوشآدم رو کر می کنه...اگه بلند باشه پرده ی گوش پاره میشه...اگه یک دست باشه بند دل رو پاره می کنه ولی اگه عمیق باشه آباد می کنه.... یه دست...عمیق....بلند....شعار بدید:انسانیت فراموش نشه.... غرور خوبه....خود خواهی بده....
من آدم کاملی نیستم...این حرفا برای هممون بود...برای من برای شما...برای دنیا....
با آپ های بعد می بینمتون....خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم.... همتون رو دوست دارم...در خدمتم....
شرایط واجب شدن امر به معروف و نهی از منکر: کسی که می خواهد امر به معروف و نهی از منکر کنن..باید: 1)بداند چیزی را که شخصی ترک کرده و انجام نداده از واجبات است و یا آنچه را انجام نداده از محرمات است. 2)بداند شخص گناه کار تصمیم دارد گناه خود را ادامه دهد.پس اگر نداند یا گمان کند یا احتمال بدهد که تکرار نمی کند..امر به معروف و نهی از منکر واجب نیست. 3)احتمال بدهد امر و نهی او موثر واقع می شود و اگر بداند که با تغییر روش امر ونهی او موثر است باید سعی کنئ روش خود را تغییر دهدد تا امر و نهی دارای تآثیر باشد. 4)بداند که در این امر و نهی مفسده ای نیست.پس اگر احتمال دهد که امر و نهی او ضرر جانی..مالی..یا آبرویی قابل توجه ای دارد واجب نیست.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 3:24 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 17:58 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سر تا پای خودم را كه خلاصه میكنم، میشوم قد یك كف دست خاك كه ممكن بود یك تكه آجر باشد توی دیوار یك خانه، یا یك قلوه سنگ روی شانه یك كوه، یا مشتی سنگریزه، تهته اقیانوس؛ یا حتی خاك یك گلدان باشد؛ خاك همین گلدان پشت پنجره. یك كف دست خاك ممكن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه، خاك باقی بماند، فقط خاك. اما حالا یك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. یك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغییر كند. وای، خدای بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكی كه با بقیه خاكها فرق میكند. من آن خاكی هستم كه توی دستهای خدا ورزیده شدهام و خدا از نفسش در آن دمیده. من آن خاك قیمتیام. حالا میفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودی شان شد. اما اگر این خاك، این خاك برگزیده، خاكی كه اسم دارد، قشنگترین اسم دنیا را، خاكی كه نور چشمی و عزیز دُردانه خداست. اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همین طور خاك باقی بماند، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد، سرش را بیندازد پایین و بگوید: یا لَیتَنی كُنت تُراباً. بگوید: ای كاش خاك بودم... این وحشتناكترین جملهای است كه یك آدم میتواند بگوید. یعنی این كه حتی نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم! یعنی این كه... خدایادستمان را بگیر و نیاور آن روزی را كه هیچ آدمی چنین بگوید.
کشاورزی بیمار شد ، کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت و از او خواست برای همسرش دعا کند . ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت : " صبر کنید ! از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه بیماران دعا می کنید ! " راهب گفت : " تو چیزی از درمان نمی دانی ، وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند ، متحد می کنم ، وقتی این دعاها با هم متحد شوند ، چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود ان نصیب همگان می شود .
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 17:57 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گریه .........
وقتی گریه كردم گفتند بچه ای ! وقتی خندیدم گفتند دیونه ای! وقتی جدی بودم گفتند مغروری ! وقتی شوخی كردم گفتند سنگین باش! وقتی سنگین بودم گفتند افسرده ای! وقتی حرف زدم گفتند پــــرحرفی ! وقتی ساكت شـدم گفتنـد عاشقی!
اما گریه شاید زبان ضعف باشد ،شاید خیلی كودكانه، شاید بی غرور، اما هرگاه گونه هایم خیس می شود میدانم نه ضعیفم، نه یك كودك. می دانم پر از احساسم.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:15 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کاش......
کاش می شد هیچ کس تنها نبود
کاش می شد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مونم
ولی.....
رفتی و گفتی آنجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای ما نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:14 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نيلوفر كبود
زن ، فكرش را نكرده بود و مرد تكه تكه شد نيلوفر كبود
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:46 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۱-فردوسی حكيم بزرگ ايرانی كه همه قبولش دارن ميگه:
مثال:مثلا همین مامانه من خدا نکنه ۱ کاری بکنم فرداش همه میفهمن اونم با تلفن ۲-اين حكيم در جای ديگه ميگه:
اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟
اول کل کل از حافظ شروع میشه که این بیت شعرو میگه:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را بعد صائب برای کم کردن روی حافظ این دو بیتو میگه: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آنکس هر چه میبخشد زمال خویش میبخشد نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را بعد در ادامه شهریار چون از قافله عقب نمونه و روی اون دو تارو کم کنه سه بیت زیرو میگه: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح واجزا را هر آنکس هرچه میبخشد بسان مردمی بخشد نه چون صائب که میبخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و تن و پا را به خاک گور میبخشد نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را بعد اینجوری بود که شهریار روی هر چی شاعر هستو کم کرد و تا الان که کسی پیدا نشده روی شهریارو کم کنه
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:43 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه… شايد براي همه ي ماها خاطراتي رو بهمراه داشته باشه. با هواي باروني كه در اين روزها در اكثر شهرهای ايران وجود داره گفتم شايد بد نباشه يه يادی هم از گذشته ها بكنيم. گذشته هایی كه ما رو مي بره به دنيای شيرين كودكی. وقتي يه بچه دبستانی كوچولو بوديم و مشق شبمون حفظ كردن اين شعر زيبا بود. ياد اون روزها بخير، چه جالب بود، وقتی نوبت به اين درس مي رسيد ديگه پائيز از نيمه گذشته بود و نم نم بارون داشت ترانه شو شروع می كرد كه درس معلم آغاز مي شد و از روي كتاب فارسی مي گفت : بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه… البته اين شعر از اون نسخه اي كه در كتاب ادبيات ابتدايي داشتيم كاملتر است...
بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه…
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:42 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
تو دنياي بزرگ ما هركي يه سازي ميزنه فرهاد يه كوه ميكنه شيرين دلش رو ميشكنه
مجنون تموم عمرشو اسير ليلي ميمونه ليلي همش از رفتن و جدايي آواز ميخونه
زمونه مون زمونهء مجنوناي قلابيه به چشم ليلياي شهر لنزاي سبز و آبيه
فرهاد كوه كن ديگه نيست شيرين به تلخي ميزنه عاشقي از مد افتاده عهدا يه روزه ميشكنه
يكي ليلي يكي مجنون، يكي خوشحال يكي داغون يكي فرهاد يكي شيرين، يكي شاد يكي غمگين
هركي يه سازي ميزنه، كي ميدونه چاره چيه قلبا همه سنگي شدن، كي ميدونه كي به كيه
وقتي يكي واسه دلش تو بارون آواز بخونه همه بهش ميخندن و ميگن ديوونه س ديوونه
هركي واسه يه دلخوشي از صبح تا شب جون ميكنه يه كسي عاشق ميشه و يكي دلارو ميشكنه
يكي ميگه كه عاشقي فقط يه قصه س تو كتاب اون يكي چشم مي بنده و عشقشو ميبينه تو خواب
يكي ليلي يكي مجنون، يكي خوشحال يكي داغون يكي فرهاد يكي شيرين، يكي شاد يكي غمگين
يغما گلرويي
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 23:36 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شب را دگر یارای تنهایی نیست
و روز را طاقت فرسودن اوقات امیدواری خدایا تو را بدانگونه که هستی نمی توانم خواند بدانگونه که می شناسم می خوانم که مرا ادامه دهی نور فانوسم را در روز گم کرده ام... کجاست و کدامین سو؟ دگر خسته ام از پی گشتی هر آنچه که تو نمی خواهی و من می خواهم خسته از هر آنچه که نیست
شايد آنروز كه نقاش خيال// روي پيشاني ما// نقش كابوس زمان را مي ريخت// رنگ مهتاب نبود // رنگ شب بود و سكوت // كه گره هاي ترك خورده ي عشق// روي تابوت زمان نقش شدند// نتوانستم من باز كنم // چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام// و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي// رنگ تقصير نداشت// دست خلاق هنر مند جهان // قصه ي ما را با هم// روي يك بوم كشيد //
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:52 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حالمان بد نيست غم كم ميخوريم
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:40 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
ساکن کليسا ميشوم
ميکشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم
آنقدر بر کشتي عشقت نشينم همچو نوح
يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم تقديم به اويي كه چشمان همه را منتظر نگاه داشته است...
دوسه روزه كه دلم بدجوري هواتو كرده
باز دوباره هــوس گرمـــيه نگاتو كرده
چند شبه كه باز دوباره تو به خوابم نمي آيي
تو ســـراغ اين دلـه خونـــه خرابم نمي آيي
هرجمعه دارم من باخودم ميگم كه امروز تو مي آي
اما وقتي كه ديگه غــــروب ميشه دلــم ميدونه نمي آي
هـــــرغــــروب جمعــــه من با يه ســــبد يــــاس پرپر
مـــيشـــينم منـــتظــــرت تــــا تـــو بيايـــي از ســــفــر...
بگذار که در حسرت ديدار بميرم تقدیم به بهترین دوستم،،دوستی که در پی گمشده ای می باشد و این اتظار است که او را می رنجاند. لندن...لندن...لندن... برید به ادامه مطالب.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 17:51 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
☆همه میگن که گناهه...........................................عشق پاک من به چشمات☆ می گن عشق ما تباهه.........................................................دل ندم به سادگی هات ☆همه فکرشون همینه...............................................که جدا بشیم من و تو☆ نمی خوان عشقی بمونه.................................میون قلب من و تو ☆تو بگو که این دروغه..........................توی قلبت جا ندارم☆ سرت اینقدری شلوغه..........من دیگه جایی ندارم ☆حس تلخ یه حسادت.........تو چشاشون خونه کرده☆ میدونم جای سعادت ......................آرزوشون غم و درده ☆به اونا بگو گل من ................................... حس خوب عاشقی رو☆ بگو که توی دل من ......................................................کاشتی بذر رازقی رو ☆بیا ثابت کن به دنیا...................................................که هنوزم عشق زنده اس☆ بینه هرچی توی دنیا ............................................................عشق پاک ما برنده اس ☆میگن عاشقی که جرم نیست.............................................عشق یک پسر گناهه☆ میگن عشقه اون که عشق................................................. نیست هوسه فقط گناهه ☆اونا عشقو حس نکردن عشق................................... که مردو زن سرش نسیت☆ می دونی باور نکردن عشق............................... خیانتی باهاش نسیت ☆حرفاشون برام مهم نیست.............پشت تو هرچی که می گن☆ هیچی جز تو تو دلم نیست.............اینو حتی اونا می گن ☆می میرم از عشقت آخرحرف من نیست همه میگن☆
♥من تو را تا کهکشانها♥ ♥از زمين تا آسمانها♥ ♥دوست دارم می پرستم♥ ♥من تو را همچون اهورا♥ ♥من تو را همچون مسيحا♥ ♥همچون عطر پاک گلها♥ ♥دوست دارم می پرستم♥ ♥من تو را با هستی خود با وجودم♥ ♥عاشقم با خون خود با تمام تار و پودم♥ ♥من تو را با لحظه های انتظارم♥ ♥عاشقم با اين نگاه بی قرارم♥ ♥من تو را همچون پرستو♥ ♥ياسمن ها،نسترن ها♥ ♥من تو را با هر چه هستی♥ ♥دوست دارم می پرستم
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:57 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
دلم گرفته از خودم از این روزای بی خودم از این شبای همهمه از این روزای واهمه اگه بگم دوسش دارم واسه ی همیشه میره اگه نگم که این دلم بی اون دیگه میمیره ای خدا دستمو بگیر منو ببر پیش خودت تا این آدم ها بمیرن از حسودی پیش خودت خدا می خوام داد بزنم عشقشو فریاد بزنم تو این روزای بی کسی اسمشو من جار بزنم داره جدا میشه ازم حدود ۴ ۵ ماه دیگه وقتی که رفت من میمیرم میرم به یه جای دیگه دنیایی که پاکه و پاک دوره از این دنیا و خاک دلم واست تنگ میشه روزام چه بی رنگ میشه بازم به یاد خاطرات دل من از سنگ میشه گفتی بهم که عشقمو پاک کن از ذهنو فکرت اگه بگی دوستت دارم میرم دیگه از پیشت آخه مگه دل نداری؟ جاش توی سینه چی داری؟ چرا منو عذاب میدی میگی که دوستم نداری؟ فقط خدای مهربون می دونه راز عشقمو خبر داره از این دلم از این روزای زشتمو... یادت میاد اون سرمای زمستون؟ قدم زنونو بی هدف رفتیم به زیر بارون؟ چه روزگار خوبی بود حیف که چه زود تموم شد حالا می گی که عمر من به پای تو حروم شد؟! ای همه کم بود بی وفا؟ که تو شدی ازم جدا؟ آخه بگو کمت چی بود؟ رفیقو همدمت کی بود؟ بگو به من پنهان نکن عاشقو یاورت کی بود؟ نه از مرام و معرفت نه از عشقو محبت کمی واست نزاشتم توی غمات بگو تنهات گذاشتم؟ دوستت دارم رو زبون کی جاری بود؟ کی از هوای عشق تو هوایی بود؟ کی روزو شب نداشت به خاطر تو؟ کی بود که از جوونش گذشت فقط به خاطر تو؟ یادت توی ذهن کی پرسه میزد؟ کی بود اونی که بی تو از عشق حرفی نمی زد؟ کی بود که از خدا می خواست عشقش باورت بشه؟ که یادشو که اسمشو توی دل تو بکشه؟ چرا شکوندی دلمو.... رفتی تو با یکی دیگه با رفتنت شادی برام شده یه بیگانه دیگه من همدمت بودم ولی نبودی تو یاور من نبودی مال من ولی می گفتی هستی مال من...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:54 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
غصه نخور مسافر غصه كار گلا نيس
وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه
همه غصه های دنیا توی سینه ی منه
توی قطره های بارون می شکنه بغض صدام
دیگه غیر از یه دونه پنجره چیزی نمی خوام
پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم
منتظر واسه رسیدنت توی بارون می مونم
زیر بارون انتظارت رنگ تازه ایی داره
منم عاشق ترم انگار وقتیکه بارون میباره
بعضی وقتها که میای سر روی شونه ام می ذاری
تموم غصه هارو از دل من برمی داری
اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره
وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره ...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:53 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
غمگین تر از دلم امشب کسی نبود آری دوباره عشق از من مرا ربود گفتی که راز توست این عشق اتشین آه ای خدا خدااا اشک مرا ببین کردم گنه مگر در شور عاشقی جز راز عاشقی چیزی ز من نبود...
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:42 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 1:17 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کجا بايد رفت؟..... ز که بايد پرسيد؟!!! واژه عشق و پرستيدن چيست؟ جان اگر هست چرا در من نيست؟ من که خود مي دانم ..
راه من راه فناست قصه عشق فقط يک روياست...
آه آه ای راه سکوت... آه اي ظلمت شب.... من همان گمشده اين خاکم... به خدا عاشق قلبي پاکم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:30 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سکوت دشوار است.
در ابتدا افکار هجوم می آورند و سکوت تو را آشفته می سازند. نگران نباش با تمرین و ممارست اوضاع بهتر خواهد شد. رفته رفته غبار افکار و دغدغه ها فرو می نشیند و صدای خوبی، پاکی، زیبایی و خدا از ژرفای سکوت شنیده می شود. علت بسیاری از بی قراری های مردم روزگار ما هیاهوست! سر و صدا و هیاهو کارایی خیال خلاق ما را کاهش می دهد. "مسیحا برزگر"
همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:28 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
تو غربتی که سرده تمام روز و شبهاش غریبه از من و ما . عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش. که تن به شب نبازم با غربت من بساز . تا با خودم بسازم عشق من عاشقم باش. عشق من عاشقم باش تو خواب عاشقا رو تعبیر تازه کردی کهنه حدیث عشق و تفسیر تازه کردی گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن قلبم و عادت بده به عاشقانه مردن از عشق زنده بودن . از عشق جون سپردن وقتی که هق هق عشق . زجهء احتیاجه سر جنون سلامت که بهترین علاجه عشق من عاشقم باش . عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش . عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش . اگر چه مهلتی نیست برای با تو بودن اگر چه فرصتی نیست عشق من عاشقم باش . نذار بیفتم از پا بمون با من که بی تو نمی رسم به فردا عشق من عاشقم باش .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 14:55 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام .هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است. دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام. موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم. بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد. تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید. اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
ارزش شکستن غرورم رو داشتی؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:25 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین
تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد میشدند به سرعت او
را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را
پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا
جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین
شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران
از او دلیل عجلهاش را پرسیدند. پیرمرد گفت : زنم در خانه
سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم.
نمیخواهم دیر شود ! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر
میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد.
چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد ! پرستار با
حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر
روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی
گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی
است!! ...
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:22 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:18 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همه رفتند کسي دور و برم نيست
چنين بي کس شدن در باورم نيست اگر اين آخراي عاقبت بود که جز افسوس هوايي در سرم نيست همه رفتند کسي با ما نموندش کسي خط دل ما رو نخوندش همه رفتند ولي اين دل ما را همون که فکر نميکرديم سوزوندش عجب بالا و پايين داره دنيا عجب اين روزگار دلسرده با ما يه روز دور و برم صد تا رفيق بود ...منو امروز ببين تنهاي تنها ..........تنهاي تنها تنهاي تنها.......... ......تنهاي تنها
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 17:22 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سيب سرخي را به من ساقه سبز مرا او چيد و رفت عاشقيهاي مرا باور نكرد عاقبت بر عشق من خنديد و رفت اشك در چشمان گرمم حلقه زد بي مروت گريه ام را ديدو رفت چشم از من كند وازمن دل بريد حال بيمار مرا فهميد و رفت با غم هجرش مدارا مي كنم گرچه بر زخمم نمك پاشي
گفتن لحظه ي آخر واسه من هنوز سؤاله رفت
در بیکران زندگی
2 چیز افسون می کند ...
آبی آسمان که می بینم ومیدانم که نیست !
و بیکران عشق که نمی بینم و میدان که هست ... !!!
میری ؟؟؟
برو ..................
ولی فقط این و یادت باشه عزیز ...
عمری در این دنیا منتظر ماندم و چشم به راه بودم کسی نیامد...
چشمانم را به در دوختم ،کسی پشت در نبود ...
گریستم ، کسی اشکهایم را پاک نکرد
حالا به دنیای دیگر چشم دوخته ام وبرای لحظه مرگ به انتظار نشسته ام ،
خدایا پس کی دستان مرگ اشکهایم را پاک خواهد کرد ،
خسته ام از این هوای ابری ،
شراره ای بفرست و مرا به کام خود فرو بر ...
اشک زلالت و جلو چشم غریبه ها نریز ...
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:42 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر دانی چه خواهد این دل زار
من آن انگشترم بر دست دلدار به دستت کن اگر خوش میدرخشد تمام هستی ام تقدیم سرکار......
این از یک دوست می باشد.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:42 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چه عاشقانه بود دیروزم چه تاریک است امروزم به آتش میکشم خودرا اگرفردا چنین باشد به دنبال واژه ای میگردم!
تا قلمم راسیراب کنم
واین آخرین شاید هم آغازی برای فرداییست
که هنوز در راه نیست
و کاغذهای مچاله شده ی زباله دان گواه به این راز دارند
و این آیینه خسته تر از همیشه
زیر غباری از دور تنها تصویر مرا بدونه هیچ واژه ای به سکوت فریاد می زند
امروز غبارت را به باد می دهند
باز هم برای تو می نویسم ،
برای تو و برای قلبی که برای تو می زنه
،دوست دارم برات بنویسم.
دوست دارم که بیشتر بدونی چقدر دوستت دارم
ولی کجاست حروفی برای نوشتن از تو
بگو چگونه درک کنم لحظه های عاشقی رو ؟
من کلماتم را در وجود تو جاگذاشتم بگو چگونه اسمت را بنویسم ؟وقتی اشک نمی گذارد.
اسمت رو به همراه ستاره می نویسم چون من و به یاد شبهای تار عشق میندازه
بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟
با نوشتن لحظات تنهایی گریه ام می گیره چه برسه به ........؟
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:29 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمی تونم بگذرم از گناهت
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:27 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خداحافظ ...
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اونهمه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها ببینی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:22 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر گفتند كه سراسر زندگي سرشار غمهاست باور مكن ، چرا كه اين مردمان بودند كه تمامي غمها را آفريدند . اگر گفتند كه در دنيا اشك حكمفرماست ، تو بر فراز بنگر كه پس از باران خورشيد را خواهي ديد . اگر گفتند كه عشقها رویائی بيش نيستند ، غمگين مشو زيرا اين مردمان بودند كه بت هاي معبود خويش را نابود كردند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:35 توسط نا شناس
|
|
|||||
|
|||||